تبلیغات
انجمن علمی علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور مرکز قم - زندگی نامه جامعه شناسان معروف
صفحه اول آرشیو مطالب پست الكترونیك تماس با ما "
 

بسم الله الرّحمن الرّحیم اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً اللهم صلّ علی محمّد وآل محمّد و عجّل فرجهم جهت سلامتی و تعجیل در ظهور آقا امام عصر صلوات التماس دعا...خدایا شکر به درگاه پر از مهربونیت

انجمن علمی علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور مرکز قم
 

چکیده ای از زندگی نامه عبدالرحمن ابن خلدون

تصمیم گرفتم از زندگی نامه جامعه شناسان معروف شروع کنم امیدوارم براتون جالب باشه.این مطالب رو" منظورم زندگی نامه ها" از کتاب جرج ریترز - ترجمه محسن ثلاثی انتخاب کردم و اما :

یکی از گرایش های موجود این است که جامعه شناسی را یک پدیده مطلقا نوین و غربی بینگاریم.اما در واقع ،  از دیرباز پژوهشگرانی از نقاط دیگر جهان نیز به کار جامعه شناسی پرداخته اند.نمونه این قضیه ، عبدالرحمن ابن خلدون است.

ابن خلدون در تونس ، یکی از شهرهای آفریقای شمالی در 27 مه  1332 میلادی ( فقیر زاده ، 1982) چشم به جهان گشود . ابن خلدون که در یک خانواده صاحب فضل به دنیا آمد ، در علوم قرانی (کتاب مقدس مسلمانان) ریاضیات و تاریخ آموزش دید . او در سراسر زندگیش ، به عنوان سفیر ، وزیر و عضو شورای علمی به سلاطین تونس ، مراکش ، اسپانیا و الجزایر خدمت کرد . همچنین به این که فرمانروایان دولتی فرمانروایان الهی نیستند، دو سال از عمرش را در یکی از زندان های مراکش گذراند . او بعد از تقریبا دو دهه فعالیت سیاسی به شمال آفریقا بازگشت و پنج سال تمام از زندگی اش را وقف مطالعه و نوشتن کرد.آثاری که در این دوره از خود به جا گذاشت او را بلند آوازه ساخت و در دانشگاه مسجد الازهر قاهره که کانون مطالعات اسلامی بود ، به عنوان خطیب جایی برای خود باز کرد . ابن خلدون در خطابه هایش درباره جامعه و جامعه شناسی که با استقبال خوبی روبرو شده بود، بر اهمیت پیوند اندیشه جامعه شناختی و ملاحظات تاریخی تاکید می ورزید.

ابن خلدون در زمان مرگش به سال 1406 ، آثاری از خود به جا گذاشت که بسیاری از افکار آن با جامعه شناسی معاصر وجه اشتراک دارند . او به بررسی علمی جامعه ، تحقیق تجربی و جستجوی علل پدیده های اجتماعی پایبند بود. ابن خلدون به نهادهای گوناگون اجتماعی (برای مثال سیاست و اقتصاد) و روابط متقابل آنها توجه خاصی نشان می داد. او به مقایسه جوامع ابتدایی و نوین نیز علاقه مند بود . ابن خلدون اگر چه تا کنون تاثیر شگرفی بر جامعه شناسی نوین نداشته است ، اما هر چه عموم پژوهشگران و به ویژه پژوهشگران اسلامی کارهایش را بیشتر کشف می کنند و ارتباط آن را با جامعه شناسی معاصر بیشتر تشخیص می دهند ، اهمیت او در جامعه شناسی بیشتر می شود.



چکیده ای از زندگی نامه آگوست کنت

آگوست کنت در 19 ژانویه سال 1798 در شهر مون پلیه فرانسه زاده شد . با آنکه دانشجویی استثنایی بود اما هرگز موفق به اخذ درجه دانشگاهی نشد و همین امر بر پرونده آموزشی اش تاثیر منفی گذاشت . به سال 1818 ، منشی و فرزند خوانده کلود هنری سن سیمون شد ( به نقل از مانویل ، 1962 ، ص 251) که فیلسوفی چهل ساله مسنتر از او بود.آنها هفت سال با هم کار کردند ، اما در 1824 رابطه شان به هم خورد ، چون که کنت به این نتیجه رسیده بود که سن سیمون قدر کارهایش را نمی داند. کنت بعدها رابطه اش را با سن سیمون به عنوان " درس تلخی که در نوجوانی از یک شیاد منحط گرفته بود" ، یاد می کرد(دورکیم 1928،1962،ص144). کنت با وجود دشمنی بعدیش با سن سیمون ، غالبا می پذیرفت که سن سیمون دین بزرگی بر گردنش دارد." من از نظر بی گمان مدیون سن سیمون هستم... او در کشاندنم به مسیری فلسفی که امروزه خودم برای خود خلق کردم و بدون تردید تا پایان زندگی دنبالش خواهم کرد، تقش موثری داشت" ( به نقل از دورکیم ،1928، 1962،ص 144).

در 1826 ، کنت طرحی را به ابتکار خود ارایه کرد که طی آن می بایست هفتاد و دو سخنرانی درباره فلسفه زندگی اش انجام دهد.این دوره از سخنرانی ها شنوندگان سرشناسی را به خود جلب کرد ، اما بعد از اجرای سه سخنرانی به علت دچار شدن کنت به یک ناراحتی عصبی متوقف شد . او بعدها نیز همچنان از مسایل روانی رنج می برد و یک بار در سال 1827 بر آن شده بود که با غرق کردن خودش در رودخانه سن خودکشی کند.

اگر چه مقام ثابتی در اکول پلی تکنیک به دست نیاورد ، اما در سال 1832 مقام کوچکی به عنوان سخنران در آنجا پیدا کرد . به سال 1837، سمت دیگری هم به عنوان ممحتن ورودی در آکول به دست آورد که این سمت برای نخستین بار درآمدی کافی برایش فراهم کرد. در این دوره ، کنت روی اثر شش جلدی اش به نام درسهایی در باره فلسفه اثباتی که مایه شهرتش شد ، کار کرد.این اثر سر انجام در 1842 منتشر شد. در همین اثر است که او برای نخستین بار اصطلاح جامعه شناسی را به کار برد. در این اثر، همچنین این نظر را مطرح کرد که جامعه شناسی علم نهایی است . کنت در این اثر به اکول پلی تکنیک حمله کرد و در نتیجه ، در سال 1844 قرار دادش به عنوان سخنران تمدید نشد. در 1851، اثر چهار جلدی اش ، به نام نظام سیاست اثباتی را تکمیل کرد.کنت در این اثر بیش از آثار دیگرش قصد عملیترش را در ارایه طرحی بزرگ برای تجدید سازمان جامعه ، آشکار ساخت.

کنت افکار عجیب و غریبی را مطرح کرده بود .برای نمونه ، او به بهداشت مغزی اعتقاد داشت. و برای همین از خواندن آثار دیگران پرهیز می کرد که نتیجه اش دور افتادن از تحولات فکری زمانه اش بود. او همچنین خود را کاهن بزرگ دین نوین بشریت می دانست . کنت به جهانی در آینده معتقد بود که کاهنان جامعه شناس آن را اداره خواهند کرد.اما او با وجود چنین افکار بعیدی ، در فرانسه و کشورهای دیگر پیروان فراوانی بدست آورد.

آگوست کنت در 5 سپتامبر 1857 در گذشت.    

آگوست کنت (1798 - 1856)

الف - شرایط اجتماعی دوران کنت

اکثر نظریه پردازان جامعه شناسی به شدت تحت تاثیر شرایط اجتماعی یا فکری دوران خودشان، نظریه های شان را ارائه کرده اند. شرایط اجتماعی دوران کنت، دوران پس از انقلاب فرانسه است که با ناآرامی ها و تنشهای بسیاری همراه بوده است. انقلاب فرانسه برخلاف تصور انقلابیون، هفتاد سال طول کشید تا به ثمر نشست و پایه های حکومت جمهوری شکل گرفت. در این دوران آشوب سه نظریه برای بهبود اوضاع وجود داشت:

1- نظریه لیبرالهای انقلابی که تحت تاثیر لاک، مونتسکیو ، روسو ... قرار داشتند و اعتقاد به بازار آزاد، نهادهای مدنی، تفکیک قوا و ... داشتند.

2- نظریه مارکسیستهای انقلابی بود که معتقد بودند باید انقلابی اجتماعی را براه انداخت و به قدرت گرفتن طبقات پایین تر جامعه، همچون کارگران، همت گمارد. آنها تاکید داشتند که نظم موجود از بنیاد، ناعادلانه است و در آن تنها طبقات خاصی از تمامی مزایا برخوردار هستند درحالیکه قشر عظیمی محروم اند.

3- نظریه فیزیک اجتماعی یا جامعه شناسی از سوی کنت بود که معتقد به رهیافتی علمی در برخورد با واقعیت اجتماعی داشت.

 

ب – انگیزهای کلی

هر سه این دیدگاه ها بدنبال استقرار نظم در جامعه بودند. مارکسیستها نظم را در براندازی شرایط موجود می دانستند و لیبرالها در اصلاح وضعیت موجود، و کنت هم بیشتر اصلاح گراست تا انقلابی؛ از نظر او با در نظر گرفتن نظم اجتماعی، همچون نظم طبیعی می توانیم قوانین بنیادی زندگی اجتماعی را شناسایی و کشف کنیم و بدین طریق می توانیم گذشته را تبیین کرده، زمان حال را بازسازی کنیم، و آینده را پیش بینی نماییم.

در واقع در نگرش کنت، زندگی اجتماعی تنها گستره ای از حوادث نیست که به شکلی اتفاقی رخ دهند، بلکه تابع نظم و قوانینی هستند که عالم اجتماعی، همچون عالم طبیعی باید به شناسایی آنها همت گمارد. او تحت تاثیر پیشرفتهای علمی در دوران روشنگری و پس از آن، معتقد بود همانطور که در علوم طبیعی همچون فیزیک، عالمان طبیعی توانسته اند با شناسایی قوانین بنیادی حرکت اجسام، به تبیین و پیش بینی حوادث طبیعی دست بزنند، در بستر تحقیق اجتماعی نیز می توانیم با شناسایی قوانین خاص زندگی اجتماعی تبیین و پیش بینی حوادث اجتماعی را تسهیل نماییم. این علم اجتماعی جدید، از منظر کنت مبتنی بر « استدلال و مشاهده » بود، که هنوز هم در تحقیقات اجتماعی ما از همین روش استفاده می کنیم.

 

پ- ایستایی و پویایی اجتماعی

حال به منظور شناسایی قوانین بنیادی زندگی اجتماعی، کنت به دو مفهوم اساسی در تحلیل و بررسی زندگی اجتماعی می پردازد. یکی نظم و دیگری پیشرفت. کنت از سویی به این مسئله می پردازد که « نظم » چگونه در جامعه مستقر می شود، و دیگر آن که جامعه چگونه تحول می یابد و « پیشرفت » می کند.  

کنت زمانی که به سوی تحلیل وضعیت موجود می رود، و می کوشد چگونگی استقرار نظم موجود را بررسی کند در جهت مطالعه ایستایی اجتماعی حرکت می کند، اما زمانی که در پی بررسی روند تحولات جامعه در بستر تاریخ می باشد، در واقع می کوشد پویایی های زندگی اجتماعی را مورد مطالعه قرار دهد.

 

پ1 - ایستایی اجتماعی

کنت در بررسی نظم اجتماعی ِ موجود، تحت تاثیر زیست شناسی، جامعه را به مثابه یک کل در نظر می گیرد. یک کل ارگانیک که در آن بخشهای مختلف جامعه همچون اندامهای مختلف در بدن انسان در کنار یکدیگر و در ارتباط با یکدیگر قرار دارند. او خانواده، طبقات و شهرها را به ترتیب به سلولها، بافت ها و کل بدن موجودات زنده تشبیه کرد. حال از نظر کنت عوامل استقرار نظم در یک دوره عبارتند از:

1- وجود نهادهای مرتبط با یکدیگر در سطح جامعه: خانواده و طبقات اجتماعی، که در واقع استخوان بندی جامعه را تشکیل می دهند؛ او خانواده را واحد بنیادی زندگی اجتماعی دانست.

2- زبان: از نظر کنت زبان ظرفی است که در بستر آن ما با یکدیگر ارتباط برقرار می کنیم، و دارای فرهنگی مشترک می شویم و با مردمی که در گذشته زندگی می کرده اند، ارتباط برقرار می کنیم. زبان باعث می شود که ما هم به فهم مناسبی از یکدیگر دست یابیم، و هم گذشته خودمان را بهتر درک کنیم. از این نظر زبان زندگی اجتماعی را به فعالیتی شناخته شده و معنادار تبدیل می کند.

3- نظام اعتقادی مشترک: از نظر کنت جامعه برای نظم نیاز به ارزشهای مشترکی دارد که این امر اغلب از طریق دین ایجاد می گردد. دین باعث ایجاد ارزشهای مشترک می شود و همبستگی اجتماعی را تسهیل می کند. پیروی از یک خدا، داشتن یک جهان بینی مشترک، داشتن شخصیت های مذهبی مشترک، و شریعت مشترک باعث احساس امنیت و آرامش در میان خودی ها می گردد و همبستگی و تعهد به یکدیگر را در زندگی اجتماعی بالا می برد.

4- تقسیم کار : جامعه داری نهادها و گروه های مختلف شغلی و اجتماعی است که با افزایش جمعیت، هر کدام در امور خاصی تبهر و تخصص بیشتری یافته اند. نظامیان، کسبه، روحانیان، کشاورزان و ... همگی گروه های شغلی و اجتماعی متفاوتی هستند که در بستر جامعه حضور دارند و به یکدیگر وابسته هستند. این وابستگی باعث تسهیل در نظم اجتماعی می شود چرا که نیازهای این گروه ها نسبت به هم، آنها را در ارتباطی مستمر و مداوم با یکدیگر نگه می دارد.

 

پ2 - پویایی اجتماعی

حال می رسیم به اندیشه های کنت در بررسی پویایی های زندگی اجتماعی، در اینجا به این بحث می پردازیم که کنت مکانیزم تحول و پیشرفت زندگی اجتماعی را چگونه ارزیابی می کند و چه عواملی را در نظر می گیرد. در این جا روش اصلی کنت برای تحلیل روند تحول زندگی اجتماعی « روش تاریخی » است. روش تاریخی بدین مضمون که تحلیلگر زندگی اجتماعی همواره می کوشد وضعیت موجود را در ارتباط با گذشته و روالی که زندگی اجتماعی طی کرده است تا به شرایط موجود رسیده، بررسی کند.

کنت در روش تاریخی خود قانون مراحل سه گانه پیشرفت زندگی اجتماعی را ارائه می کند. از نظر او نحوه تفکر آدمی و زندگی اجتماعی همواره در بستر تاریخ یکنواخت و ثابت نبوده است بلکه دوره های مختلف فکری و اجتماعی که به طور مشخصی از یکدیگر متمایز هستند، در تاریخ وجود داشته است. او تاریخ بشریت را به سه دوره مجزا تقسیم می کند:

1-    خداشناختی (ماوراء الطبیعی، مذهبی)

2-    انتزاعی – تجریدی (مابعد الطبیعی، فلسفی)

3-    اثباتی (طبیعی، علمی)

مقدمتا باید عنوان کنیم که ذهن آدمی، به ذات خصلیتی علیت گرا دارد. انسانها همواره در پی آن هستند که علت حوادث و اتفاقاتی که در اطرافشان رخ می دهد را در یابند. این ویژگی ثابت ذهن انسانی است.

حال کنت معتقد است که اندیشه بشری در مراحل پیشرفت ذهن بشر از این مراحل می گذرد. اولین مرحله، که مرحله ابتدایی ذهن بشر است، ذهن تحت تاثیر نیروهای ماوراء الطبیعی قرار دارد. در این جا خدایان و ارواح مسلط بر حوادث و رخدادها هستند.

در مرحله مابعدالطبیعی، ذهن انسان در اثر شک فلسفی، پیشرفت می کند و علیت پدیده ها را دیگر نه فقط در امور غیرقابل دسترس ماورایی بلکه در اموری این جهانی جستجو می کند. اموری که بطور عقلانی قابل شناسایی هستند. در این مرحله فیلسوفان مختلف درباره مسائل مختلف زندگی اجتماعی بحث و تبادل نظر می کنند و سعی دارند بهترین مدلهای زندگی اجتماعی را ارائه کنند. در این جاست که بحث از فضیلت، اخلاق، اخلاق اجتماعی، شهروندی و ... مطرح می گردد. مثال آن می تواند اندیشه های یونان قدیم در نزد سقراط، افلاطون و ارسطو باشد، و برجسته ترین نشانه آن در افکار فیلسوفان روشنگری پدیدار می گردد.

اما در مرحله اثباتی، یا علمی که کنت نشانه هایی از آن را دوران خویش شناسایی کرده بود و معتقد بود که آینده بشریت در گذار به مرحله اثباتی یا علمی است، مرحله ای است که دیگر انسان از توهم امور ماورایی رها می گردد، و بحث های ناتمام فلسفی را نیز به کناری می گذارد، بجای آن به بررسی عینی واقعیت اجتماعی می پردازد و از طریق مشاهده، مقایسه، استدلال و آزمون عینی فرضیه ها می کوشد به تحلیل روشن و واضحی از وضعیت موجود دست یابد. نکته مهم در این جا میل به شفافیت هر چه بیشتر در تحلیل پدیده های اجتماعی است.

در واقع کنت با ارائه مدل سه گانه تحول بشری، نشان می دهد که نیروی محرکه اصلی تحول جوامع، در تحول فکری آنها نهفته است. کنت تحول فکری را پیش شرط تحول اجتماعی می داند. اندیشه که در بستر تاریخ تکامل می یابد و پیشرفت می کند.

بدین جهت از منظر کنت، هر یک از این مراحل اصلی تکامل ذهن بشر ضرورتا از بطن مرحله پیشین پدید می آیند. تنها پس از نابودی نظم پیشین است که نظم جدید تحقق می یابد. از نظر او حتی برای برترین ذهن ها نیز تشخیص ویژگیهای دوره بعدی بدون نزدیک شدن کامل به آن دوره امکان پذیر نیست.




چکیده ای از زندگی نامه ماکس وبر

ماکس وبر در 21 آوریل در ارفورت آلمان و در یک خانواده مشخصا طبقه متوسط به دنیا آمد.تفاوت های چشمگیر پدر و مادرش در جهت گیری فکری و تحول روانی  وبر تاثیر عمیقی داشت . پدرش در دستگاه دولت کار می کردو به مقام سیاسی به نسبت مهم دست یافته بود. او آشکارا جزیی از دستگاه مستقر سیاسی به شمار می رفت و در نتیجه از هر گونه فعالیت یا آرمان پرستی که مستلزم فداکاری شخصی بوده و یا مقامش را در داخل نظام تهدید می کرد، پرهیز داشت. وانگهی ، پدر وبر مردی بود که به لذت های دنیوی علاقه داشت و از این جهت و از بسیاری جهات دیگر در تضاد شدید با همسرش بود . مادر وبر یک فرد مومن به مذهب کالونیسم بود و خواستار زندگی پرهیزکارانه و عاری از لذایذ مورد علاقه شوهرش بود. بیشتر نگرانی های او معطوف به امور غیر دنیوی بود و از ناپرهیزکاریهایی که ممکن بود از رستگاری اخرویش جلوگیری کنند هراسان بود. این تفاوتهای پدر و مادر در زندگی زناشویی آنها تنشهایی ایجاد کرده بود و همین تفاوتها و تنشها تاثیر شگرفی بر ماکس وبر گذاشته بودند.

از آنجا که تقلید از پدر و مادر در یک زمان ممکن نبود ، وبر به عنوان یک فرزند راه دیگری نداشت جز آنکه نخست از روش پدرش پیروی کند و بعد به رهیافت مادرش نزدیک شود.(به نقل از ماریان وبر،1975،ص 62) این گزینش هر چه که باشد ، تنشهای ناشی از نیاز به انتخاب میان این دو قطب متضاد بر روان ماکس وبر تاثیر منفی گذاشته بود.

وبر در سن هجده سالگی برای حضور در دانشگاه هایدلبرگ خانه پدری را برای مدت کتاهی ترک گفت . او در همین زمان هر چند رشد فکری زودرس خود را نشان داده بود ، اما از نظر اجتماعی به عنوان یک جوان کمرو و رشد نیافته وارد هایدلبرگ شده بود. اما بعد از آن که به شیوه زندگی پدرش روی آورد و به انجمن کهن مبارزه جویانه پدرش پیوست ، روحیه کمروییش به سرعت تغییر یافت . او در این دانشگاه دست کم تا اندازه ای به خاطر افراد در آبجو خوردن با همگنان دانشجویش ، از نظر اجتماعی رشد پیدا کرد . وانگهی ، زخم هایی را که از مبارزه با دیگرا نبر صورت داشت و نشانه اختصاصی چنین انجمن هایی به شمار می رفت ، با افتخار به دیگران نشان می داد. وبر نه تنها تعلق به شیوه زندگی پدرش را بدین سان نشان می داد ، بلکه دست کم در این دوره ، حرفه پدرش را که امور حقوقی بود ، برای زندگی اش برگزید.

وبر بعد از گذراندن سه ترم دانشگاهی برای خدمت سربازی هایدلبرگ را ترک گفت و در سال 1884 به برلین و خانه پدریش بازگشت تا درسهایی را در دانشگاه برلین بگذراند. او بیش از هشت سال بعدی را برای تکمیل درسهایش در برلین گذراند و بعد از گرفتن درجه دکترا وکیل شد و تدریس در دانشگاه برلین را نیز آغاز کرد. در این دوره ، توجهش به مسایل مورد علاقه تمام عمرش جلب شد که همانا اقتصاد ، تاریخ و جامعه شناسی بود. او در تمام هشت سالی که در برلین بود ، از نظر مالی وابسته به پدرش بود که همین بیش از پیش مایه بیزاریش می شد. در همین زمان وبر به ارزشهای مادرش نزدیک شد و ضدیت با پدرش در او افزایش یافت . او زندگی پرهیزکارانه ای را برگزید و غرق در کارش شد . برای مثال ، طی یک ترم تحصیلی ، عادتهای کاریش را اینچنین توصیف کرده اند " او انظباط کاری شدیدی را ادامه می دهد و زندگی اش را با ساعت تنظیم می کند و و قت روزانه اش را برای موضوعهای مختلف به بخشهای مشخصی تقسیم می کند و عصرها صرفه جویی می کند ".(میتزنمن، 1970ص 48؛ ماریان وبر 1975ص 105) . بدین سان ، وبر به پیروی از مادرش یک فرد کاری سختکوش ، پرهیزکار و وسواسی شده بود- یا به اصطلاح امروزی "معتادکار" .

همین وسواس کار باعث شد که در سال 1896 به عنوان استاد اقتصاد در هایدلبرگ مقامی به دست آورد اما در 1897 درست زمانی که در دانشگاه به موفقیت رسیده بود ، پدرش بعد از یک جروبحث خشونت آمیز با او در گذشت.کمی بعد از این حادثه ، وبر علایمی از خود نشان داد که سرانجامش فروریختگی عصبی بود.او که نمی توانست بخوابد یا کار کند ، شش هفت سالی را در فروپاشی روحی تقریبا کامل گذراند . بعد از یک وقفه طولانی ، ترمیم برخی از قوایش در سال 1903 آغاز شد ، اما تا 1904 که نخستین سخنرانی اش را بعد از شش سال و نیم ( در ایالات متحده ) برگزار کرد، وبر نتوانست زندگی دانشگاهی اش را فعالانه از سر گیرد.در 1904 و 1905 یکی از مشهورترین آثارش را با عنوان اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری  منتشر کرد. در این اثر ، وبر برتری مذهب مادرش را در یک سطح دانشگاهی اعلام کرد. او اگرچه خود یک آدم مذهبی نبود ، ولی بیشتر وقتش را به بررسی مذهب اختصاص داده بود. گرچه وبر از مسایل روانی رنج می برد، اما بعد از 1094 تانایی کارکردن را داشت، چندان که بتواند برخی از مهمترین آثارش را تولید کند. در این سالها ، بررسی هایش را درباره دینهای جهانی در یک چشم انداز تاریخ جهانی منتشر کرد.(برای مثال ، چین ، هند و یهودیت باستان) در زمان مرگش (14 ژوین 1920) سرگرم کارکردن مهمترین اثرش ، اقتصاد و جامعه بود. گرچه این کتاب انتشار یافت و بعدها به بسیاری از زبانهای دنیا برگردانده شد ، اما یک اثر ناتمام بود.

وبر افزون بر نوشته های مفصلی که در این دوره عرضه کرد ، یک رشته فعالیت های دیگر را نیز بر عهده گرفت . در 1910 به بنیانگذاری انجمن جامعه شناسی آلمان کمک کرد.خانه اش کانون روشنفکران گوناگون شد، از جمله جامعه شناسانی چون گئورگ زیمل ، روبرت میکلس و گئورگ لوکاچ. از این گذشته ، وبر از نظر سیاسی فعال شده بود و مقالاتی در باره مسایل روز می نوشت.

وبر در زندگی و از آن مهمتر در کارش ، میان ذهن اداری پدرش و ذهن مذهبی مادرش ، پیوسته در نوسان بود.این تنش که هرگز رفع نشد ، بر کار و نیز بر زندگی شخصی اش حکمفرما بود.

صفحه : 36

چکیده ای از زندگی نامه گئورگ زیمل

گئورگ زیمل در اول مارس 1858 در قلب برلین زاده شد . او در دانشگاه برلین در موضوعهای گوناگون به تحصیل پرداخت . نخستین کوشش زیمل برای تهیه دکتری توفیقی به دست نیاورد ویکی از استادانش اظهار نظر کرده بود که " اگر بیش از این او را در این جهت تشویق نکنیم ، خدمت بزرگی در حقش کرده ایم" ( فریزبی، 1984،ص23)ولی زیمل با وجود این ناکامی ، ایستادگی کرد و در 1881 دکترایش را در رشته فلسفه گرفت . او از سال 1885تا 1900 به عنوان سخنرانی که دستمزدش را دانشجویان می پرداختند، مقام نسبتا دون پایه ای در این دانشگاه داشت . زیمل با وجود حاشیه نشینی ، در این سمت نه چندان مهم به خوبی درخشید ، زیرا سخنران برجسته ای بود و دانشجویان بسیاری را به خود جلب کرده بود(فریزبی ، 1981، ص 17) . سبک درس دادنش چندان مردم پسند بود که بسیاری از فرهیختگان جامعه برلین به سخنرانی هایش که به یک رویداد عمومی تبدیل شده بود، کشانده شده بودند.

در این دوره ، زیمل به نگارش مقالات گوناگون (بیگانه، کلانشهر و حیات ذهنی) و کتابهایی ( فلسفه پول) دست یازید. او در محافل دانشگاهی بلند آوازه شد و حتی در سطح بین المللی ، به ویژه در ایالات متحد ، که اثارش در پیدایش جامعه شناسی در آنجا نقش مهمی داشت، پیروانی پیدا کرد. سرانجام در 1900 زیمل با کسب یک عنوان صرفا افتخاری در دانشگاه برلین رسما مورد شناسایی قرار گرفت ، ولی هنوز منزلت کامل دانشگاهی به دست نیاورده بود . او برای کسب یک مقام رسمی دانشگاهی کوشش های بسیاری کرد ولی با وجود پشتیبانی دانشورانی چون ماکس وبر در این زمینه ناکام ماند.

یکی از دلایل ناکامی زیمل ، این بود که او در آلمان سرشار از ضد یهودی گری سده نوزدهم ، یک یهودی بود(کاسلر،1985) . در گزارشی از زیمل که برای وزیر آموزش و پرورش آلمان نوشته شده بود، زیمل به عنوان " یک اسراییلی که از جهت قیافه ظاهری ، رفتار و شیوه اندیشیدن ، سراپا یهودی است" توصیف شده بود ( فریزبی، 1981،ص 25) . دلیل دیگر ، این نوع کاری بود که انجام می داد . بسیاری از مقالات زیمل در روزنامه ها و مجلات چاپ می شد؛ این مقالات بیشتر برای مخاطبانی گسترده تر از جامعه شناسان صرفا دانشگاهی نوشته می شد. وانگهی ، از آنجا که او سمت دانشگاهی ثابتی نداشت ، ناچار بود که از طریق سخنرانی های عمومی زندگی اش را تامین کند. مخاطبان زیمل ، چه برای نوشته هایش و چه برای سخنرانی هایش ف بیشتر عامه روشنفکران بودند تا جامعه شناسان حرفه ای و همین شده بود که همگنان دانشگاهی اش داوری های ریشخند آمیزی درباره اش بکنند . برای مثال ، یکی از معاصرانش او را به باد انتقاد گرفته بود، زیرا " نفوذ او بیشتر متوجه جو عمومی و سطوح بالاتر روزنامه نگاری بود" ( به نقل از ترولش ، در کتاب فریزبی ، 1981، ص 13) .

سرانجام در سال 1914 ، زیمل در یک دانشگاه کوچک ( استرابورگ ) مقام دانشگاهی نسبتا ثابتی به دست آورد، اما در آنجا نیز بار دیگر احساس رانده شدن کرد. او از یک سوی ، از ترک مخاطبانش در میان روشنفکران برلین افسوس می خورد. به همین دلیل ، همسر زیمل به همسر ماکس وبر چنین نوشت " گئورگ سالن سخنرانی را با حالت بسیار بدی ترک کرد... دانشجویانش بسیار با محبت و دوستدارش بودند... این عزیمتی در اوج شکوفایی اش بود." (فریزبی ، 1981، ص 29). از سوی دیگر، زیمل خودش را جزیی از زندگی دانشگاه جدیدش به شمار نمی آورد. به همین خاطر خودش به خانم وبر نوشت " چیز جالبی در اینجا وجود ندارد که آنرا برایتان بنویسم.ما در اینجا زندگی منزوی ، دربسته ، بی تفاوت و متروکی داریم.فعالیت دانشگاهی صفر... مردم ... باطنا بیگانه و دشمنخوی "(فریزبی ، 1981، ص32) .

جنگ جهانی نخست چندی پس از انتصاب زیمل در استراسبورگ آغاز شد؛ سالنهای سخنرانی به بیمارستانهای نظامی تبدیل شد و دانشجویان به جبهه رفته بودند.بدین سان ، زیمل تا سال مرگش در 1918 ، در محیط دانشگاهی آلمان، همچنان چهره ای حاشیه ای باقی ماند. او هرگز از یک کارنامه دانشگاهی معمول برخوردار نشد. با این همه پیروان دانشگاهی بسیاری به دست آورده بود و آوازه اش به عنوان یک دانشور ، با گذشت سالیان بلندتر شد.

نظریه های جامعه شناسی جرج ریترز/ص40


چکیده ای از زندگی نامه زیگموند فرید

زیگموند فروید در 6 مه 1856 در شهر اطریشی – مجاری فرایبورگ پا به جهان گذاشت (به نقل از پونر، 1947). در 1859 خانواده اش به وین مهاجرت کرد و او در 1873 به دانشکده پزشکی دانشگاه وین وارد شد. فروید که به تحقیق علمی بیشتر از پزشکی علاقه داشت، در آزمایشگاه فیزیولوژی کاری برای خود فراهم کرد. او درجه پزشکی اش را گرفت و بعد از ترک آزمایشگاه فیزیولوژی در 1882، در بیمارستانی سرگرم کار شد و سپس مطبی خصوصی ویژه درمان بیماریهای عصبی برای خود برپا کرد.

فروید در آغاز برای درمان نوعی بیماری عصبی معروف به هیستری ، از هیپنوتیزم استفاده می کرد.او فن هیپنوتیزم را در پاریس از ژان مارتن شارکو در 1885 یاد گرفته بود.بعد فنی را قبول کرد که پایه گذارش همکار پزشک وینی اش ، یوزف برویر بود. طبق این فن از بیماری هیستریک می خواستند درباره شرایط پایداری نخستین علایم بیماری اش صحبت کند تا از این طریق علایم هیستری برطرف شود.به سال 1895، با همکار برویر کتابی را که در بر گیرنده یک رشته مضامین انقلابی بود ، منتشر کرد؛ از جمله این مضمون که بیماریهای عصبی مانند هیستری ریشه های روانی دارند(و بر خلاف باور معمول فیزیولوژیک نیستند) و راه درمان آن صحبت کردن درباره علت های اولیه اش است . بدین سان ، رشته عملی و نظری روانکاوی زاده شد.فروید وقتی به این نتیجه رسید که عوامل جنسی ، یا به بیان کلیتر ، لی بیدو، در بن بیماری های عصبی نهفته اند، آغاز به جدایی از برویر کرد . در سالهای بعد او فنون درمانی ویژه اش را سروسامان داد و نوشته های بسیاری را درباره افکار تازه اش به نگارش در آورد.

به سال 1902، فروید آغاز به گرد آوردن شاگردانی برای خود کرد و هفته ای یک روز آنها را در خانه اش ملاقات می کرد.در 1903یا 1904 ، افرادی چون کارل یونگ آغاز به کار کردند که افکار فروید را در عملیات روانپزشکی شان به کار بندند. در 1908، نخستین کنگره روانکاوی به همان سرعتی که پدید آمد دچار انشعاب شد ، زیرا میانه فروید با آدم هایی چون یونگ به هم خورد و او و یونگ هر یک به دنبال افکار ویژه خود رفتند و گروه ویژه خود را برپا کردند . جنگ جهانی نخست رشد روانکاوی را کند کرد، اما در دهه 1920 این رشته گسترش و بسیار تحول یافت. با پیدایش نازیسم ، کانون روانکاوی به ایالات متحده منتقل شد که هنوز هم در اینجا پا بر جای است. اما خود فروید تا تصرف وین به وسیله نازی ها در اواخر سال 1938 همچنان در وین باقی مانده بود، با آنکه یک یهودی بود و نازی ها سالها پیش از آن در سال 1933، کتابهایش را سوزانده بودند . در در چهارم ژوئن 1938 ، تنها بعد از پرداخت سربها ، و پادرمیانی رییس جمهور روزولت ، به فروید اجازه داده شد که وین را ترک گوید. او از سال 1923 از سرطان فک رنج می برد و سرانجام در 23 سپتامبر 1939 به علت همین بیماری در لندن در گذشت.

گرچه فروید یک جامعه شناس نبود اما بر کار بسیاری از جامعه شناسان تاثیر گذاشت و هنوز هم اهمیتش را برای جامعه شناسان از دست نداده است .(به نقل از کاروت ، 1982)

نظریه های جامعه شناسی جرج ریترز/ ص42



چکیده ای از زندگی نامه هربرت اسپنسر


هربرت اسپنسر در 27 آوریل در شهر دربی انگلستان زاده شد.او آموزشهایی را نه در رشته های هنر و علوم انسانی ، بلکه در زمینه های فنی و کاربردی دیده بود. در 1837 به عنوان مهندس راه و ساختمان  وارد شرکت راه آهن شد و این شغل را تا سال 1847 ادامه داد . در این دوره ، به مطالعات شخصی اش ادامه داد و آثاری را در زمینه های علمی و سیاسی منتشر کرد.

اسپنسر در سال 1848 سردبیری مجله اکونومیست را به عهده گرفت و افکار روشنفکرانه اش آغاز به شکوفایی کرد.به سال 1850 ، نخستین اثر بزرگش را با عنوان ایستایی اجتماعی تکمیل کرد.در مدت نوشتن این کتاب بیماری بیخوابی اش آغاز شد و مسایل ذهنی و روانیش با گذشت سالها بیشتر و بیشتر می شد.او در سراسر بقیه زندگی اش از یک رشته فروپاشیدگی های عصبی رنج می برد.

در سال 1853 ارثیه ای به او رسید که اجازه داد شغلش را ترک کند و بقیه زندگی اش را به عنوان یک پژوهشگر محتشم بگذراند.او هرگز درجه یا مقامی دانشگاهی به دست نیاورد.اسپنسر هر چه که بیشتر منزوی می شد و بیماری بیماری و روانی اش بیشتر می شد، بازدهی پژوهشی اش نیز افزایش می یافت.اسپنسر سرانجام نه تنها در انگلستان بلکه در سراسر جهان بلند آوازه شد.به گفته ریچارد هوفستتر " طی سه دهه بعد از جنگ داخلی آمریکا ، بدون تلسط بر آثار اسپنسر امکان فعالیت در هیچ زمینه ای از کارهای روشنفکری وجود نداشت ". از جمله پشتیبانان او ، صاحب صنعت برجسته آمریکایی آندرو کارنگی ، بود که در 1903 ، در زمانی که اسپنسر از بیماریش سخت رنج می برد ، این عبارت را برایش نوشته بود.

" استاد گرامی ... شما در ذهن من هر روزه پدیدار می شوید و این چرای همیشگی نیز در ذهنم نقش می بندد که چرا او باید در بستر افتاده باشد ؟ چرا او باید برود؟ ... جهان از بزرگترین مغزش همچنان بی خبر است... اما روزی بیدار خواهد شد و تعلیماتش را در خواهد یافت و بزرگترین جایگاه را به او اختصاص خواهد داد". (پیل ،1971،ص2).

اما سرنوشت چیز دیگری را برای اسپنسر رقم زده بود. یکی از جالبترین ویژگی های اسپنسر که باید آن را علت تنک مایگی فکریش به شمار آورد، بی علاقگیش به خواندن آثار دیگران بود .از این جهت به قطب دیگر اوایل جامعه شناسی ، آگوست کنت که " بهداشت مغزی " را رعایت می کرد ، شباهت داشت.درباره نیاز به خواندن آثار دیگران ، خود اسپنسر گفت : در سراسر زندگی ام یک اندیش ورز بودم نه یک مطالعه گر و می توانم هماواز با هابز بگویم که اگر به اندازه آدم های دیگر مطالعه می کردم چیز زیادی را یاد نمی گرفتم " . روزی یکی از دوستان اسپنسر عقیده اش را درباره یک کتاب پرسید و او پاسخ داد " با نگاهی به کتاب دریافتم که فرض بنیادی آن نادرست است و بنابر این خودم را برای خواندن آن به دردسر نینداختم ". (ویلتشایر، 1978، ص 67) . یکی از نویسندگان درباره " شیوه غیرقابل درک او که جذب دانش از راه منافذ پوستی بود" ، سخن گفت و این که " او ظاهرا هرگز کتابی را نخوانده بود" .(ویلتشایر، 1978، ص 67).

اگر او آثار دانشمندان دیگر را نمی خواند ، پس افکار و بینش هایش از کجا سرچشمه می گرفت ؟ به گفته خود اسپنسر ، افکارش ناخواسته و به گونه شهودی به ذهنش راه می یافت. او می گفت که افکارش  " اندک اندک و بدون مزاحمت عوامل خارجی و بدور از هرگونه قصد آگاهانه یا کوشش قابل توجهی " پدیدار می شد. اسپنسر یک چنین شهودی را بسیار کارآمدتر از مطالعه و اندیشه دقیق می انگاشت ؛ " راه حلی که از این طریق به دست می آید احتمالا درست تر از آنی است که در پی کوشش از پیش تعیین شده ای (که) غالبا اندیشه را منحرف می کند ، شکل می گیرد".(ویلتشایر، 1978، ص 66).

اسپنسر از همین بی علاقه گی اش به مطالعه جدی آثار دیگران ، لطمه هایی نیز دیده بود.در واقع زمانی هم که اثر آدم دیگری را می خواند ، غالبا تنها برای آن بود که تاییدی برای افکار شخصی و مستقلا آفریده اش بیابد. او افکاری را که با افکار خودش همخوانی نداشت ، ندیده می گرفت. چارلز داروین که در همان روزگار زندگی می کرد، در باره اسپنسر گفت : " اگر او خود را به ملاحظه بیشتر عادت می داد ... حتی به بهای از دست دادن برخی از قدرت تفکرش ، مرد درخشانی می شد".(ویلتشایر، 1978، ص70). بی اعتنایی اسپنسر به قواعد پژوهشگری ، او را به یک رشته افکار ناسنجیده و بی پایه ای درباره تکامل جهان سوق داد. به همین دلایل جامعه شناسان در سده بیستم کار اسپنسر را رد کردند و پژوهشگری دقیق و تحقیق تجربی را به جای روش او برگزیدند.

اسپنسر در 8 دسامبر 1903 دیده بر جهان فروبست.

رهیافت جامعه شناختی هربرت اسپنسر

در این نوشته بر آنیم تا یکی دیگر از جامعه شناسان برجسته که نقشی تعیین کننده را در تحول نظریه جامعه شناسی در دو قرن اخیر داشته است همراه شویم. نظریه پردازی که دوران جوانی و میانسالی زندگی خویش را ، آن دورانها که بتدریج افکارش شکل می گرفت ، در نیمه دوم قرن 19 اروپا گذراند و به درستی روح زمانه خویش را با خود یدک می کشید. در قرن نوزده اروپا هم اقتصاد ، هم علوم تجربی و هم علوم نظری ( فلسفه ، الهیات و ... ) تحولاتی بنیادین یافته بود. دورانی که خوشبینی نسبت به توانایی های عقلانی انسان و همچنین علم و دستاوردهای آن بشر را مسحور خویش ساخته بود و اروپای متحول شده خود را پیشتاز ترقی و نوگرایی می دید و ماوراء الطبیعه به کلی از زندگی آدمیان رخت بر بسته و گذار به جامعه صنعتی آغاز شده بود و علوم تجربی ( علوم دقیق ) بیش از هر زمان دیگری محبوب محافل روشنفکری می نمود. در بستر چنین تحولاتی اسپنسر نظریات خویش را در سه زمینه مختلف طرح نمود: تكامل گرایی طبیعی ، فردگرایی ضد دولتی ، ذاتی گرایی مثبت گرا ، که بر طبق آن فرآیندهای پیشرفت تكاملی قابل تعمیم به تمامی محدوده های حیات ( بی جان ، بی تحرك ، زنده ، روانشناختی و اجتماعی ) است ، که در زیر به شرح مفصلتری از دو گونه نخست آن می پردازیم:

 

تکامل گرایی طبیعی

هربرت اسپنسر نیز همچون سایر جامعه شناسان آن دوران می کوشید تا به نوعی این تحولات همه جانبه را که در عرصه های گوناگون اتفاق افتاده بود را در ذهن خویش سامانمند ساخته و درک بهتری از آنرا ارائه نماید. او در این زمینه تا حدی تحت تاثیر جامعه شناس فرانسوی آگوست کنت قرار داشت. کنت تحولات پیش آمده را در یک برداشت تکاملی و نوعی تحلیل ذهنی بر مبنای « پیشرفت ذهن بشری » ارزیابی نمود و معتقد بود که : « رشد تكاملی در ساختار و كاركردهای هر واحدی موجب افزایش حجم و در نتیجه تمایز بیشتر اجزاء آن می شود ». از این منظر شاید بتوانیم اسپنسر را ادامه دهنده نگرش تکاملی کنت بدانیم هر چند که او درک « عینی » تری از مسائل پیش آمده ، پیش رویمان گذاشت. در این رهیافت عینی ، او بینش تکاملی را « تغییر از یك حالت به نسبت نامعین ، نامنسجم و همگون به حالت نسبتا معین ، منسجم و چندگون » و دارای سیر خطی ارزیابی کرد و جامعه را همچون وجودی می پنداشت كه رشد می كند و توسعه می یابد و پیشرفتی آهسته ، گام به گام ، مستمر و جهت دار دارد و در این رشد پیوسته جوامع به طور مداوم در جهت افزایش در حجم حركت می كنند كه لزوما با افزایش در پیچیدگی ساختارهاشان همراه است و این پیچیدگی در ساختار به منظور « بقاء » و « تطابق » آن واحد اجتماعی با محیط خویش صورت می پذیرد. این نگرش تکاملی در ذهن اسپنسر از این رویکرد فلسفی نشات می گرفت که او « واقعیت » را محصول تدریجی تغییرات كوچك ولی مداومی می دانست كه طی دوره های بسیار بلند مدت اتفاق می افتد ، و اصالت جامعه شناسی را هم بررسی وقایع در چهارچوب همین بینش تكاملی می دانست. از نظرگاه اسپنسر جوامع طی واكنش با محیط اجتماعی و طبیعی شان تكامل و تغییر می یابند که این تغییرات همواره آهسته و آرام نیست بلكه ممكن است آهسته آغاز گردد و اما سرعت تغییرات به شكل تصاعدی افزایش یابد که اصطلاح « انباشتگی تركیبی » دقیقا نشان از همین تغییرات تصاعدی دارد که نمونه عینی آنرا می توانیم در تحولات شدید پدید آمده پس از رنسانس فرهنگی و علمی مشاهده نماییم.

اما از نظرگاه تاریخی اسپنسر در تحلیلهای خویش جوامع را به دو روش « کلان » و « خرد » تقسیم بندی کرد. در نگاه نخست او جوامع را به دو گونه « جنگجو » و « صنعتی » تقسیم نمود و روند تکاملی را به سوی جوامع صنعتی می دانست. جامعه صنعتی برای او حاوی تمامی آرمانهایی بود که در ذهن خویش می پروراند. در جوامع صنعتی افزایش در حجم ، پیچیدگی ، تخصص گرایی و وابستگی های متقابل اجزاء در ارگانیزم های اجتماعی در نهایت به نظم بیشتر می انجامید و نیاز كمتری به « تنظیم كننده های خارجی » ( استفاده از زور دولتی ، پلیس ) احساس می شد که همین امر زمینه های افزایش آزادی های فردی ، کاهش دخالت دولت و پیدایش جامعه دموکراتیک را امکان پذیر می ساخت ، هر چند که او به لحاظ وابستگی شدیدی که میان اجزاء در اینگونه جوامع وجود دارد ، به نحوی که آسیب بر یک ناحیه بر تمامی ارگانیزم تاثیر می گذارد ، آنرا شکننده تر از جوامع پیشین می انگاشت و از این بابت نگران بود.

در واقع ، در جوامع صنعتی تمرکز اسپنسر بر ارگانیزم اجتماعی و وابستگی اجزاء در این ارگانیزم به یکدیگر او را به سوی برداشتی کارکردگرایانه می کشید هر چند که تاکید او بر فرد و امکان آگاهی او در ارگانیزم اجتماعی ، او را از سایر کارکردگرایان همچون کنت و دورکیم جدا می ساخت.  

اما در جهت گیری خرد اسپنسر انواع جامعه ها را برحسب مراحل تكاملی شان و پیچیدگی ساختاری آنها به جوامع « ساده ، تركیبی ، تركیبی مضاعف و تركیبی شدید » تقسیم بندی كرد. در جامعه ساده كلیتی وجود دارد كه در آن هیچ چیز به دیگری وابسته نیست و اجزای آن با وجود یا بدون وجود یك مركز تنظیم كننده ( رهبر مرکزی ) در راستای اهداف عمومی ( مثل جمع آوری خوراک ، و بر آورده کردن سایر نیازهای اولیه ) به همكاری و مشاركت با یكدیگر می پردازند و در آن سطح پایینی از تفاوت ، تخصص و استقلال رای وجود دارد ( همچون کمون های اولیه ). جوامع ترکیبی از دو یا چند جامعه ساده تشکیل شده که اکثرا به کشاورزی اشتغال دارند و بعضا ممکن است خشن ، یا صلح طلب بوده و گروه های سازمان یافته روحانی در آن مشاهده می گردد ( مثل جوامع قبیله ای ). اما در جوامع ترکیبی مضاعف جمعیت کاملا اسکان یافته اند ، در آنها آداب و رسوم و عرف اجتماعی قوی تری جریان دارد ، دارای ساختار سیاسی بزرگتر و مشخص تر هستند و سلسله مراتب مذهبی و تمایزات طبقاتی و تقسیم کار پیچیده تری در میانشان وجود دارد ( همچون اروپای قرون وسطی ). و در نهایت جوامع ترکیبی شدید همراه با افزایش در تخصص ، تمایز و پیچیدگی ساختار اجتماعی است ( همچون برخی جوامع اروپایی در اوایل قرن بیستم ).

اما باید خاطرنشان کنیم که در یک جهت گیری عمومی اسپنسر با آنكه در رابطه با كل جامعه بشری تكامل را امری گریزناپذیر می دانست اما در رابطه با هر یك از جوامع خاص بشری آن را محتمل می دانست و گاها از ركود و سیر قهقرایی سخن می راند. او هر یک از جوامع ( جوامع جهان سوم ، آفریقا و ... ) را در مرحله ای از تکامل طبیعی تحلیل می کرد و در عین حال تاکید داشت که ممکن است آنها در جهتهایی متفاوت تکامل یابند یا برای دورانهای خاصی حرکتشان متوقف گردد یا پسرفت نمایند. او حتی در اواخر عمر هنگامی که رویکرد امپریالیستی بر سیاست خارجی انگلستان سایه گسترده بود ، از خوش بینی دوران جوانی اش دست كشید و جامعه اش را بسوی برگشتی وحشت انگیز می دید. بدین لحاظ او در اواخر عمر اعتقاد به تغییر مستمر رو به جلو را كناری نهاده و مفهوم « تغییر ریتمیك » را پذیرفت كه بر مبنای آن اگرچه تغییر غالبا به سمت جلو می باشد با این حال ممكن است دوره هایی از درجا زدن ، بین دوره های مستمر توسعه وجود داشته باشد.

بهرحال در چهارچوب جامعه شناسی و بررسی جوامع انسانی ، اسپنسر نظریه تكاملی اجتماعی اش را بر بینش زیست شناسانه « لامارك » بنیان نهاد كه بر پایه آن خصوصیات اكتسابی می توانند به صورت بیولوژیكی از نسلی به نسلی دیگر منتقل شوند. از این منظر انسانها به میزانی که در زندگی خود چیزهای تازه را فرا می گیرند و مهارت می یابند و متخصص می گردند ، می توانند این خصوصیات اکتسابی را از طریق ژنهای خویش به نسلهای بعدی منتقل سازند. این نظریه نه تنها برای رهیافت تکاملی اسپنسر که برای خوشبینی او نسبت به آینده ، تاثیر بسزایی داشت ، هر چند که او در اواخر عمر به وضوح شاهد بود که چگونه این برداشت ، که زیربناهای بینش تکامل گرایانه اش را تشکیل می داد ، بوسیله نظریه داروین که بر عدم انتقال خصوصیات اکتسابی تاکید داشت طرد شده است و این طردشدگی در زمانی به وقوع پیوست که اسپنسر حداقل از جنبه اخلاقی نمی توانست از نظریاتش بازگردد.

 

فردگرایی ضد دولتی

به اعتقاد من ، فرد گرایی اسپنسر ، همچون سایر لیبرال ها ، پیش از هر چیز به نوع نگرش آنها از انسان باز می گردد. در یک نظرگاه کلی لیبرال ها نسبت به انسان و توانایی هایش خوشبین هستند ، آنها بر صداقت ، درستی و عقلانیت بلندمدت آدمیان اعتقاد راسخی داشته و بر توانایی عقلانی و قابلیت های فرد بر احاطه و تسلط بر زندگی و محیط خویش ایمان دارند و معتقدند که انسانها تنها به قوه تفکر و با داشتن آزادی اندیشه و عمل و با حسن نیتی که دارند ، در نهایت می توانند حداکثر امنیت ، آسایش و رفاه را برای خود و جامعه شان امکانپذیر سازند. اسپنسر نیز در همین چهارچوب بر « فطرت پاک و کامل انسانی » و « امکان آگاهی افراد » معتقد بود و همین امر او را بر آن داشت تا در مقابل نیروهای اجتماعی که به زعم او مخرب و محدود کننده بودند ، برخیزد. به عبارت دیگر فردگرایی اسپنسر بر این نکته تاکید داشت که آگاهی در جامعه پراکنده است و همین آگاهیهای پراکنده بر کلیت جامعه تاثیر می گذارد و جهت گیریهای آنرا تعیین می کند. و بدین ترتیب او بر آن بود که: « خواص واحدهای تركیب كننده جامعه تعیین كننده خواص مجموعه اجتماعی است » و ( همانطور که پیشتر ذکر کردیم ) این اعتقاد او به توانایی خودآگاهی هر فرد ( واحد ) در اورگانیسم اجتماعی ، او را از دیگر جامعه شناسان كاركردگرا همچون كنت و دوركیم ( و بعدها پارسونز ) تمایز می داد.    

اما برای فهم بهتر « ضددولتی بودن » اسپنسر نخست باید دیدگاه های او را در ارتباط با جامعه بررسی نماییم. او برای جامعه سه دستگاه متفاوت را در نظر گرفته بود: دستگاههای تولید كننده داخلی ، دستگاه های تنظیم كننده خارجی و دستگاه های توزیع ( راه های ارتباطی ) ، یا به عبارتی دیگر آن بخش از جامعه كه تولید می كند ، بخشی دیگر كه حافظ امنیت است و بخش سوم كه كار ارتباط میان این دو بخش را میان خودشان و باهم بر عهده دارد.

در جامعه آرمانی او دستگاه نخستین نقشی برجسته را ایفاء می کند. دستگاه های تولیدی که بازتاب تنازع بقاء و رقابتی وسیع در سطح جامعه به منظور بقاء اصلح ترین است. آنها که بهتر می توانند خود را با شرایط تطبیق داده و تولیدات ( نه فقط اقتصادی ، بلکه در همه زمینه ها ) بهتری را ارائه نمایند ، نه تنها خود را حفظ می کنند بلکه افق هایی را نیز به سوی آینده باز می نمایند. بدین لحاظ برای پیشرفت ارگانیزم از نظر او به حداقل نظارت از سوی دستگاه تنظیم کننده خارجی ( نیروهای دولتی ) نیاز هست و جامعه زمانی در بهترین عملكرد قرار دارد كه نظامات كنترل دولتی ، دفاع نظامی و حفاظت از حقوق افراد به حداقل كاهش یابند. از نظر اسپنسر بهترین حكومت ، آن نوع حكومتی است كه از همه كمتر حكومت كند.


چکیده ای از زندگینامه رابرت پارک

رابرت پارک راه عادی و معمول یک جامعه شناس دانشگاهی را دنبال نکرد - تحصیلات لیسانس ، فوق لیسانس ، دکترا و استادی . به جای آن قبل از آنکه در سنین بالا جامعه شناس شود ، مشاغل گوناگونی را تجربه کرد.پارک با آنکه کارش را در جامعه شناسی دیر شروع کرد، تاثیر عمیقی بر جامعه شناسی بویژه نظریه آن گذاشت .تجارب متعدد پارک جهت گیری غیر معمولی نسبت به زندگی به او بخشیده بود که همین به او کمک کرد تا به مکتب شیکاگو ، نظریه کنش متقابل نمادین و سر انجام ، بخش مهمی از جامعه شناسی ، شکل بخشید.

پارک در ١۴ فوریه ١٨۶۴ در هاروی وبل پنسیلوانیا دیده بر جهان گشود . در دوره دانشجویی اش در دانشگاه میشیگان با شماری از اندیشمندان بزرگ ، مانند جان دیویی ، آشنا شد. گرچه او از افکار به هیجان می آمد ، اما سخت احساس می کرد که به کار در جهان واقعی نیاز دارد . بعد از فارق التحصیل شدن ، حرفه روزنامه نگاری را در پیش گرفت که همین خود فرصت تماس با جهان واقعی را به او داد. او بویژه بررسی و " تعقیب قمارخانه ها و لانه های اعتیاد " را دوست داشت . پارک زندگی شهری را با یک نوع تشریح زنده توصیف می کرد. پارک به میان میدان تحقیق می رفت ، مشاهده و تحلیلش می کرد و سرانجام ، مشاهداتش را به نگارش در می آورد. در واقع او اساسا همان نوع تحقیقی را انجام می داد که که بعد به صورت یکی از شاخصهای مکتب شیکاگو درآمد - یعنی مردم نگاری شهری با کاربرد فنون مشاهده مشارکت آمیز.

هرچند که توصیف دقیق زندگی اجتماعی همچنان به عنوان یکی از علایق پارک باقی ماند، اما او به تدریج از کار روزنامه نگاری سرخورد ، زیرا این کار نیازهای صمیمانه و از همه آن مهمتر ، نیازهای فکری اش را برآورده نمی ساخت. وانگهی کار روزنامه نگاری را در بهبود جهان موثر نمی دید ، در حالی که به اصلاحات اجتماعی سخت علاقه مند بود . در 1898 ، به سن سی و چهار سالگی کار روزنامه نگاری را رها کرد و در رشته فلسفه هاروارد ثبت نام نمود ، یکسال در آنجا ماند اما بعد تصمیم گرفت به آلمان برود ، زیرا آلمان در آن زمان مهد حیات فکری جهان بود . در برلین با گئورک زیمل روبرو شد که می بایست تاثیر ژرفی بر جامعه شناسی پارک بگذارد. در واقع سخنرانی های زیمل تنها آموزش رسمی پارک در جامعه شناسی به شمار می آمد.

در 1904 ، رساله دکترایش را در دانشگاه هایدلبرگ تکمیل کرد. طبق معمول ، از رساله اش خرسند نبود .

او از قبول یک شغل آموزشی تابستانی در دانشگاه شیکاگو سرباز زد و از دانشگاه رو برگرداندهمچنان که پیش از آن کار روزنامه نگاری را رها کرده بود.

نیاز پارک به سهیم شدن در بهبود اجتماعی ، وادارش ساخت که منشی و سخنگوی انجمن اصلاحات کنگو گردد.این انجمن برای آن برپا شده بود تا به تخفیف فجایع و استثماری که در آن زما ندر کنگوی بلژیک اتفاق می افتاد، کمک کند.در این دوره با بروکر ، تی ، واشینگتن آشنا شد و به قضیه بهبود زندگی آمریکاییان سیاه پوست علاقه مند گردید . او منشی واشینگتن شد وم در فعالیت های موسسه تاسکه گی نقشی تعیین کننده داشت . در 1912 ، با ویلیام تامس ، جامعه شناس شیکاگویی که در موسسه تاسکه گی سخنرانی داشت ، آشنا شد. تامس از او دعوت کرد که درس " سیاهپوستان آمریکا  " را برای گروه کوچکی از دانشجویان فوق لیسانس در شیکاگو تدریس کند و پارک در1914 این دعوت را پذیرفت . این درس با استقبال روبرو شد و پارک آن را در سال بعد با حضور دو برابر دانشجویان سال قبل ارائه داد . در همین زمان ، به جامعه جامعه شناسی آمریکا پیوست و با گذشت ده سال رییس آن شد. پارک به تدریج راهش را به سوی عضویت تمام وقت در مدت تقریبا بیست سالی که عضو آن دانشگاه شیکاگو بود ، در شکلگیری جهتگیری گروه جامعه شناسی این دانشگاه نقشی اساسی داشت.

پارک حتی بعد از بازنشستگی اش از دانشگاه شیکاگو در اوایل دهه 1930 ، باز همچنان یکجا بند نمی شد . در این سال های آخر درسهایی را در دانشگاه فیسک ارائه می داد و تحقیقاتی را در آنجا  سرپرستی  می کرد تا به هشتاد سالگی نزدیک شد . در این سالها نیز پیوسته سفر می کرد . او در 7 فوریه 1944 ، یک هفته پیش از سالگرد هشتاد سالگی اش درگذشت. 



انجمن علمی علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور مرکز استان قم : طراحی مدیرسایت

انجمن علمی علوم اجتماعی دانشگاه پیام نور مرکز استان قم